close
چت روم
داستان خواب مامان و ستایش

همه فن حریف

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 376
کل نظرات : 24
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 11
آمار بازدید
آی پی امروز : 1
آی پی دیروز : 7
بازدید امروز : 66
باردید دیروز : 14
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 3
بازدید هفته : 66
بازدید ماه : 673
بازدید سال : 1,898
بازدید کلی : 200,525
مشخصات
آی پی : 54.80.140.29
سیستم عامل :
مرورگر:
تبلیغات

نویسنده : Free Iran
بازدید : 341


داستان خوابیدن مامان و ستایش از اون داستانهایی که سر دراز دارد و هیچ وقت هم تمامی ندارد حالا تا حافظه ام یاری میکنه بعضی هاش را اینجا ثبت میکنم :

ستایش از بچگی بگی نگی یه دختر هم چین تیزی بود حالا از خود تعریف نباشه ها

یه شب هنوز دو ماهش نشده بود که مادر و بچه فرصت کردند برای ۵ دقیقه چشمهاشون را رو هم بگذارند مادر وقتی مطمئن شد دختر نازنازش خوابیده خودش هم با خیال راحت و با حفظ با فاصله از بچه خوابید (که یه وقت خوابش سنگین نشه و روی بچه غلت نزنه ))

وقتی غرق خواب بود ناگهان یه چیزی پشت کمرش احساس کرد شبیه یه ماهی کوچولو و این صدا

«هام هام هام »

و با ترس چشمهاش را باز کرد ولی خیلی خیلی خدا رحم کرد که برنگشت و پشت سرش را نگاه نکرد و بابایی را صدا کرد تا بابا بیاد ببینه این چیه تو کمر مامان !

بله شاید شما هم فهمیده باشید نی نی دخملی گرسنه میشه از خوای بیدار میشه و با اینکه هنوز دو ماهش نشده بود با کله خودش را به طرف مامان میکشه و بوی مامان را تشخیص میده تا بهش برسه

بله دیگه

* گفتم ستایش یه کم همچین تیزه یه شب وقتی خیلی کوچولو بود بین سه یا چهار ماهش یه شب همین طور که مامان نشسته بود و به ستایش شیر میداد ناگهان خوابش برد و ممیا از دست مامان رها شد و افتاد توی دهان ستایش و جلوی تنفس بچه گرفته شد مامان هم از همه جا بیخبر خواب بود ولی خوب ستایش خودش را هر جوری بود از زیر سینه مامان بیرون کشید و با صدای نفس نفس زدنش مامان از خواب بیدار شد .

بله

* بعد ها ترتیب خوابیدن عوض شد بابا ، مامان ، ستایش خوب وقتی مامان از خواب بیدار میشد با این ترتیب مواجه میشد : بابا ، ستایش ، مامان

مامان روزهای اول زیاد توجه نمیکرد ولی این داستان چند هفته ای بود که داشت تکرار میشد .

بلاخره فکر مامان مشغول شد ؛ یعنی چه اتفاقی افتاده ؛ یعنی من هر شب از روی دخترم غلت میزنم

و عذاب وجدانی نصیب مامان گشت ولی از آنجا که کائنات کمک میکنند تا معماها حل بشوند یک شب مامان از خواب بیدار شد و دخترش را دید که همان جور که خواب بود بلند شد از روی مامان رد شد و رفت توی بغل بابایی خوابید

خوب بله دیگه

* یه شب که ستایش دوباره داستان هرشبش را تکرار کرد مامان یه غلتی زد و میخواست بالش زیر سرش درست کنه که ناگهان با صدای جیغ و گریه دخترش بیدارشد

بله مامان توی خواب نمیدونست دخترش خودش را جابه جا کرد و همین طور که دنبال بالش میگشته ستایش را به جای بالش اشتباه گرفته و سرش گذاشته بود روی تن ستایش


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
منوی راست

'http://hadishop.mihanstore.net/partner/index.php?act=login&loginact=register&ref=3383'>
درباره سایت

Profile Pic
باعرض سلام خدمت دوستان.این وبلاگ دربردارنده مطالب تازه ی تازه می باشدامیدوارم مورد استفاده دوستان قراربگیرد.فقط نظریادتون نره باتشکر همچنین شما میتوانیدبا مراجعه به لینک زیربه عنوان فروشنده(وب مستر) اقدام به فروش محصولات میهن استوری کنیدواز مزایای بی نظیر آن بهره مند شوید http://www.mihanstore.net/partner/index.php?act=login&loginact=register&ref=3383
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
پربازدید ترین ها

مطالب تصادفی

اسکریپتهای اختصاصی